X
تبلیغات
دردنوشته ها

دردنوشته ها

وبلاگ شخصي بابك امرايي




        يه چيزي تو ذهنمه اما نمي دونم از كجا و چه جوري شروع كنم. راستش چند وقت پيش با يكي از دوستام رفته بوديم لپ تاپ بگيريم واسش. از اونجا كه اطلاعات چنداني راجع به لپ تاپ نداشتيم سوالايي كه ميكرديم زياد تخصصي نبود. رفتيم يه فروشگاه از يه فروشنده چندتا سوال پرسيديم نمي دونم سوالات ما خيلي پرت بود يا فروشنده خيلي مغرور بود ولي با يه نگاه عاقل اندر سفيه به ما نگاه ميكرد كه بيا و ببين. بعدش كه اومديم بيرون به دوستم گفتم متوجه نگاهش شدي؟ گفت آره. گفتم يعني اگه همين شخص به عنوان بيمار يا همراهي بياد بيمارستان و سوال سطح پاييني از ما بپرسه همينجوري نگاش ميكنيم؟ گفت آره به احتمال زياد...

        از اون روز دارم به اين فكر ميكنم كه چرا بايد اينجوري باشه. هركسي تو يه كاري خبره هست و تخصص داره دليل نميشه وقتي تو اون پست مي شينه فكر كنه از تمام آدمايي كه بهش مراجعه ميكنن برتره. غافل از اينكه ممكنه تو صدتا رشته ديگه هيچ حرفي براي گفتن نداشته باشه. ريشه وعلت اينكه بشر چرا و چجوري به اينجا رسيده رو دقيقا نمي دونم. تخصصي بودن كارا و مشاغل به پيشرفت جامعه كمك ميكنه اما فرد رو در معرض يه آسيب بزرگ قرار ميده.

       از اون روز به بعد به خودم قول دادم كه سعي كنم اين نگاه خدايان گونه رو از خودم دور كنم و نذارم باعث غرور كاذب تو وجودم بشه.

نوشته شده در ساعت توسط بابک امرایی |


 

   تهران تهران تهران تهران تهران تهران ... تهران فلان شد، تهران بهمان شد، تهران قراره اينطور بشه، تهران قراره اونطور بشه ... خسته شدم از بس اسم اين شهر رو شنيدم! به دلم مونده يه روز از خواب بيدار شم و تا شب اين كلمه به گوشم نخوره. تلويزيون  تهران، راديو تهران،‌ روزنامه تهران، اينترنت تهران، تو تاكسي تهران ، تو اتوبوس تهران، صبح تهران، شب تهران... دلم مي خواد برم رو بلند ترين جاي ايران داد بزنم بسه ديگه خسته شدم از شنيدن ت ه ر اااااااااااااااااااااا ن...!

   نمي خوام بگم تهران بده يا ازش بدم مياد ، از اين خسته شدم كه كل يه كشور رفتن زير سايه يه شهر يه كلان شهر يه پايتخت. نمي خوام رو سير تاريخي تهران شدن طهران بحث كنم چون تقريباٌ همه مي دونيم پيشرفت اين شهر از كجا شروع شد و عواملش چي بودن. مي خوام يكم از حس شهرستاني بودن بگم ، از حس شهروند دوم يك كشور بودن بگم ، از ناديده شدن ، از هيچ شمرده شدن ، از كوچيك ديده شدن ، از عقب مونده ديده شدن ، از دهاتي خطاب شدن ، از پشت كوه اومده خونده شدن ، از ...

   بله همه اينا احساسيه كه خيلي از تهراني ها به بقيه شهرا و شهرستانهاي ديگه دارن. دوس دارم تو تمام بلندگوهاي اين شهر داد بزنم شما فكر كرديد كي هستيد كه اينقد خودتونو برتر مي دونين؟! دوس دارم ازشون بپرسم چه حالي دارن وقتي محله هاي درب و داغون بندرعباس رو تو صفحه تلويزيون تماشا مي كنن؟ چه حسي دارن وقتي شعله هاي شومينه اي كه گازش از خوزستان مياد رو نگاه مي كنن؟ چه حالي بهشون دست ميده وقتي اسم عبدالمالك ريگي رو مي شنون؟ دوس دارم به چهرشون نگاه كنم وقتي مي بينن ورزشگاه تبريز لبريز ميشه از طرفداراي عاشق تراختور. دوس دارم هر چي درخت تو شمال واسه ساختن ويلا كندن رو بكارم رو جاده هاي چالوس و هراز و فيروزكوه. كاش مي تونستم همشونو يه سفر ببرم به جاده هاي مرگ بار لرستان و كردستان. كاش مي تونستن بفهمن قطعي برق تو دماي 55 درجه اهواز يعني چي. كاش ...

   با شمام تهراني ها! چرا تا مي خواين يكي رو بي فرهنگ خطاب كنين بهش ميگين دهاتي؟! مگه پدر و مادر شما از كجا بودن؟! مگه تهران تا همين دويست سال پيش دهات نبوده؟ مگه همين دهاتي ها نيستن كه كلم سالاد فصل شما رو به عمل ميارن؟! آهاي با كلاس! آهاي بچه شهري چرا نميري يه مدت تو روستا زندگي كني كه ببيني بدون پيتزا هم ميشه زندگي كرد؟

   اين روزا زياد ميشنويم كه ميگن تهران زلزله مياد و مي خوايم تهران رو خلوت كنيم و تهران شلوغه و جا واسه نفس كشيدن نيست و ... اينكه كي اين حرفا رو ميزنه و با چه هدفي ميزنه خيلي برام مهم نيست. اما اينكه كسي نمياد بگه چرا تهران اينقدر بزرگ شد و چرا همه دوس دارن تهران زندگي كنن دل آدم رو به درد مياره. چرا؟ چون شهراي ديگه ديده نمي شن ، چون هر چي چيز خوبه مال تهرانه ، چون با فرهنگن و زندگي اونجا كلاس داره (!!) ، چون امكانات دارن ، چون كسي براشون جوك نمي سازه ، چون هزار تا دانشگاه دارن ، چون هزار تا كارخونه دارن ، چون دولت غول پيكر اونجا جا خوش كرده ، چون و چون و چون ...

نوشته شده در ساعت توسط بابک امرایی |


 

 تا كنون نقدهاي بسياري در مورد سري فيلم هاي اخراجي ها به كارگرداني مسعود ده نمكي شده، هر كس از يك منظر اين اثر را مورد نقد و بررسی قرار داده است. بسياري بر اين باورند كه مجموعه اخراجي ها تلاشي براي آشتي دادن نسل جوان با دوران جنگ ايران و عراق است. نسل جواني كه به سبب سن خود در بحبوحه جنگ نبوده كه تعلق خاطري به آن روزها داشته باشد. شايد خود كارگردان نيز آنچنان كه بايد و شايد آن دوران را با گوشت و خون خود لمس نكرده باشد. بسياري اين فيلم را بسيار سطحي و به نوعي كم ارزش كردن "دفاع مقدس" ميدانند

 شايد همه اين تفاسير و انتقادها به نوعي درست باشد. بسياري آن را تلاشي براي احياي مجدد ارزش هاي دفاع ميدانند اما از نظربنده تلاش اين مجموعه دقيقاٌ در جهت عكس اين موضوع است. تلاشي تعمدي براي گرد فراموشي پاشيدن روي زخم ها و دردهاي دوران جنگ. با نگاهي نه چندان عمقي به سير حوادث اين فيلم  مي بينيم سير داستان از اخراجي هاي 1 به اخراجي هاي 2 به سمت دور شدن از جنگ و خارج كردن اذهان عمومي از آن روزهاست. با توجه به يحتمل بودن ساخت قسمت سوم و داستان آن در دوران بعد از جنگ و زندگي شخصيت هاي داستان بعد از تمام شدن جنگ به نظر ميرسد سيري تعمدي براي دور شدن از فضاي دردناك جنگ و به دست فراموشي سپردن خاطرات تلخ آن روزها از ذهن مردم در كار است.

 نكته ديگري كه به چشم ميخورد محيط غبارآلود صحنه هاي فيلم است كه نا خودآگاه كهنه بودن و گرد گرفته بودن دفتر خاطرات جنگ تحميلي يا تحصيلي را به اذهان متواتر مي سازد. در كنار اين محيط گرد گرفته انسانهايي مي بينيم كه ظاهراٌ هيچ سنخيتي با آن ندارند و در تلاش هستند خود را از اين فضا برجسته تر نشان دهند و چهره اي شاد و عامه پسندتر نسبت به محيط غبارآلود از خود به نمايش بگذارند.

 اين فيلم تلاشي وافر در جهت زدودن تقدسي است كه كتاب ها، فيلم ها و روايت هاي جنگ در اذهان نسل جوان امروزي به وجود آورده اند دارد. به نحوي كه با به نمايش در آوردن انسانهايي نه از جنس آدم هاي فيلم هاي قبلي،‌انسانهايي كاملاٌ معمولي و پر عيب و نقص سعي دارد بگويد كه همه آدم هايي كه جنگيدند و شهيد و جانباز و اسير و موجي  شدند آدم هاي نوراني و عاشق شهادت و امام و انقلاب نبودند بلكه هر كس با انگيزه اي مخصوص خود مي جنگد. از انگيزه هاي مادي گرفته تا حس ميهن دوستي و ميهن پرستي، از عشق به شهادت و وعده بهشت گرفته تا ترس از مرگ و دنيا دوستي...

 سري فيلم هاي اخراجي ها در تلاش است تا خاطرات دهه 60 را به طاقچه تاريخ بسپارد و توجه انسان دهه 80 را به آينده و روزهاي خوشي كه تلاش دارد آن را به مردم كشورمان وعده دهد معطوف سازد. با توجه به نزديكي به آغاز دهه نود و شروع عصري تازه از تاريخ اين مرز و بوم، به نظر ميرسد هدف سازندگان و حاميان اين اثر نيز همين باشد.

نوشته شده در ساعت توسط بابک امرایی |


ميدونين فرق ما با ملت هاي ديگه چيه!؟ اصلاً تا حالا به اين موضوع فكر كردين؟

ملت هاي ديگه هميشه دنبال يه روزنه كوچيك، يه جايي، يه روزي مي گردن كه شاد باشن اما مردم ما عكس اونا دنبال يه مناسبت مي گردن كه عزاداري كنن. اين موضوع حتي توي لباس پوشيدن ما تاثير گذاشته، تا حالا شده برين تو خيابون و تن دو نفر آدم لباسي با رنگ شاد ببينين كه شما رو سر ذوق بياره؟ لباس خانم ها رو نگاه مي كنين؟ غير از مشكي و طوسي و ذغال سنگي و كرم رنگ ديگه اي مي بينين؟ اسم كوچه ها و خيابونامون همش اسم افرديه كه بين ما نيستن!!

يه نمونه ديگه ايام عزاداريمونه. تا حالا حساب كردين چند روز در سال عزاداري رسمي داريم؟ اگه يه حساب سرانگشتي بكنيم مي بينيم حدود چهار ماه در سال ما رخت عزا به تن داريم. اين چهار ماه رو علاوه كنين به مصيبت هاي شخصي كه تو بعضي مناطق كشورمون واقعاً سخت مي گيرن.

روي صحبت من با كسي نيست و نمي خوام از كسي انتقاد كنم. اما سوال من اينه كه  تا وقتي شادي هست، چرا غمگين باشيم؟ چرا به جاي غم و اندوه و بار منفي، شاد و خوشحال و مثبت نباشيم؟ چرا مراسم ها و جشن هاي شاديمون رو كم وكمتر مي كنيم و عزاداري هامون رو پر و بال مي ديم؟ چرا دنبال نور نيستيم و تو تاريكي سير مي كنيم؟ آيا يه نفر به تنهايي مي تونه شاد باشه و نسبت به جامعه بي تفاوت باشه؟

نوشته شده در ساعت توسط بابک امرایی |


چی!!!!؟؟؟؟ .... چی!!؟ ... یه بار دیگه بگو!

این کلمات رو بارها به کار بردیم بدون اینکه متوجه باشیم. بعضی از ما داریم به حرف دوستمون گوش می دیم، نه به خاطر اینکه بخوایم منظورشو بفهمیم. بعضی از ما تو حرفای دیگران فقط دنبال یه گاف یا به اصطلاح "سوتی" هستیم. که سریع بزنیم تو سرش و بگیم چی!!!؟؟؟ .... نههههه!!! ..... هه هه هه.... بعدش انگار که یه  موفقیت بزرگ به دست آورده باشیم با غرور  و از بالا بهش نگاه کنیم که تو چقد.... و شروع کنیم به توضیح دادن به طرف که چه سوتی بزرگی دادی. اون بیچاره هم که مچش گرفته شده اولش شروع می کنه به دفاع از خودش که من اینجوری نگفتم! از گوینده انکار و از گیرنده اصرار و بعدش دو حالت پیش میاد، یا به کل انکار می کنه و زیر بار نمیره یا اینکه قبول می کنه و شرمنده و خجالت زده ساکت می مونه. حالا اگه این اتفاق تو یه جمع چند نفره بیوفته که دیگه بدتر!! همه میریزن سرش، اون بیچاره هم مجبور می شه فقط ساکت بمونه و سرکوفت ها و تحقیر های دیگران رو بشنوه. اگه آدم صبوری باشه که صبر می کنه و شایدم گذشت کنه. اما اگه به  دل بگیره و کینه به دل بگیره، در صدد تلافی بر میاد. همین امر باعث میشه که از اون به بعد حواسش رو جمع سوتی گرفتن بکنه و با تکرار شدن چندین بار دیگه طرفین سعی می کنن موقع صحبت کردن با هم بیشتر احتیاط کنن. و شاید هم مجبور بشن که خیلی از مواقع برای جلوگیری از به دام افتادن، سکوت اختیار کنن و کمتر اظهار نظر کنن.

متاسفانه مرض مچ گیری به شدت مسریه. کافیه تو یه جمع دوستانه 10 نفره ، یه نفر  این عادت بد رو از خونه یا هر جای دیگه با خودش داشته باشه. دفعات اول این حرکت خلاقانه[!!!] واسه همه جذاب و شیرین به نظر میاد و باعث خنده و شادی دوستان میشه. کم کم چند نفر دیگه هم تو اون گروه احساس می کنن روش خوبی  برای جذاب شدنه و سعی می کنن با اون مبتلای اولی همراهی کنن که  از این موهبت الهی بی نصیب نمونن

با گذشت زمان و سوتی گیری های متعدد کم کم همون اتفاقی میوفته که گفتم، تلافی ، جبران و... بقیه هم در صدد تلافی این کار اونا بر میان و سوتی  پشت سوتی گرفته می شه. حتی بعضی از افراد به این هم بسنده نکرده و واسه دوستشون سوتی می سازن و به اصطلاح رو حرفشون دم می ذارن. فکر می کنین عاقبت این جمع دوستانه چی می شه؟

کم کم افراد این گروه ترجیح می دن  کمتر تو بحث ها و گپ های دوستانه شرکت کنن تا کمتر مچشون گرفته شه و کمتر تحقیر بشن. ماجرا به همین جا ختم نمی شه و با پیشرفت این مرض دیگه افراد تمایلی به دور هم جمع شدن ندارن. مطمئناٌ هیچ آدمی دوس نداره بهش بی احترامی بشه و ترجیح می ده تو جمعی که تحقیر می شه شرکت نکنه. اینجوری می شه که یه گروه از دوستای خوب بدون این که بدونن چرا به راحتی و آروم آروم یه رابطه صمیمانه رو از دست میدن.

حالا فرض کنیم این عادت بین یه زن و شوهر واعضای کوچکتر یه خونواده به وجود بیاد.  دیگه در این مورد چیزی نمی گم. خودتون تصور کنین جه سرنوشتی می تونه در انتظار این خونواده باشه؟

آیا بهتر نیست به جای اینکه اشتباهات همدیگه رو به رخ هم بکشیم و اونا رو هایلایت کنیم، خیلی دوستانه و دلسوزانه و غیر مستقیم درستشو بهش نشون بدیم. این کار ما مثل کشیدن سر نخ از یه لباس بافته که نخکش شده، به جای اینکه درستش کنیم بدتر لباس رو خراب می کنیم. بهتر نیست سعی در اصلاح دوستامون داشته باشیم تا تخریب اونا؟ البته این کار هم باید با دقت باشه نه مثل دوستی خاله خرسه

سرتون رو درد نیارم. یه جمله میگم و حرفم رو تموم می کنم؛ ارزش دوستی ها خیلی بیشتر از خنده ها و شوخی های زود گذره.

نوشته شده در ساعت توسط بابک امرایی |


      هيچ فكركردين چرا قابيل هابيل رو كشت؟ تا حالا هر وقت اين سوال مطرح شده، يه جواب بيشتر نشنيديم، همون داستان معروف. اما من بهتون ميگم چرا اين كار رو كرد، چون فكر مي كرد كه روي زمين جا واسه دوتاشون نيست، نمي دونست كه رو همون زمين هفت ميليارد آدم زندگي مي كنن. آدمايي كه هر روز با اين فكر از خواب بيدار ميشن كه امروز پامو رو شونۀ كي بذارم، كي رو پله ترقي خودم كنم،غرور كي رو بشكنم، كي رو خورد كنم كه خودم بزرگ جلوه كنم. آره... ما از نسل قابيليم. هيچ فرقي با اون نداريم ميدونين اگه قرار باشه يه نفر رو ستايش كنم اون كيه؟ ... هيتلر... آره، هيتلر، نه به خاطر اينكه اين همه جنايت كرد،نه! به خاطر اينكه هيچ وقت سعي نكرد فطرت قابيليشو پنهون كنه. چرا ما آدما چشم ديدن پيشرفت و ترقي ديگران رو نداريم!؟ چرا تا يكي مي خواد يه حرف تازه بزنه، همه مي زنن تو سرش كه نگو، نرو،نمي توني ... چرا؟ ... چرا؟... چرا؟

نوشته شده در ساعت توسط بابک امرایی |


يه روز داشتم تو پياده رو راه مي رفتم كه يه پسر بچه هفت هشت ساله اومد جلومو گرفت، گفت؛ يه دونه بخر ... يه دونه بخر. نگاه كردم ديدم قرآن دستشه. گفتم پسر جون اين روزا كسي قرآن نمي خونه كه بخواد ازت بخره ، برو يه چيز ديگه بفروش!! گفت؛ چرا واسه جلوي ماشينشون مي خرن

يكم با خودم فكر كردم ديدم راست ميگه از اين قرآنا جلوي هر ماشيني هست. ولي كسي كه اونا رو نمي خونه پس نقش اين

كتاب ها اونجا چيه!؟ يعني نقش زينتي دارن!؟ اگه اينجوريه واي به حال ما كه كتاب آسمونيمون نقش عروسك آويز جلوي ماشين

رو پيدا كرده... تو اين فكرا بودم كه پسرك گفت: آقا نمي خرين!؟ گفتم نه پسر جان من ماشين ندارم...

 

 

نوشته شده در ساعت توسط بابک امرایی |


    لابد تا حالا زیاد شنیدین میگن نسل اول انقلاب، نسل دوم، نسل سوم... راستش تعریف دقیق این اصطلاحات رو نمی دونم که به کیا میگن نسل دوم و به کیا میگن نسل سوم، نمی دونم جزو کدوم دسته هستم اما یه چیز رو خوب می دونم. اونم اینه که نسل سوخته انقلابیم. شاید بگین بدبینم اما دلیل دارم.

   از زمان تولد ما بوی گرفتاری میاد. تو بحبوحه جنگ به دنیا اومدیم، جنگی که هیچ دخالتی تو به وجود اومدنش نداشتیم. درست همون زمانی که متولد شدیم خیلی ها به دنیا اومدن – آخه اقتضای زمان بود که آدم تولید بشه!! – یه دفعه جمعیت دوبرابر شد. همه چی شلوغ پلوغ شد. از همون اول باید واسه به دست آوردن هر چیزی بجنگیم، آخه ما بچه های جنگیم. جنگیدن تو ذات ماست. سر شیر خشک جنگیدیم، یه کم که بزرگتر شدیم تو مدرسه سر نیمکت جنگیدیم ... اون روزا متوجه نبودیم چرا اینقدر سر هر چیزی رقابت می کنیم. بزرگتر که شدیم گفتن باید واسه رفتن به دانشگاه با دو میلیون نفر رقابت کنی آخه تقاضا زیاده! گفتیم باشه، بازم جنگیدیم، آخه بچه جنگیدیم!! از بخت خوب (البته از تلاش زیاد خودمون!!) تو این رقابت برنده شدیم. اومدیم دانشگاه ... تو دانشگاه هم گفتن زیادین باید امکانات بین همتون تقسیم بشه آخه محدویت داریم. گفتیم باشه ما بچه های جنگیم با محدودیت می سازیم.

   یکم که گذشت فهمیدیم هنوز تموم نشده. ظاهراً این جنگ تموم نشدنیه. آخه باید واسه به دست آوردن یه کار خوب و یه شغل خوب بازم با هم قطارامون دست و پنجه نرم کنیم. بازم باید از سر و کول هم بالا بریم. ادامه تحصیل بدیم، اونقدر ادامه بدیم که دیگه کسی بالاتر از ما نباشه، آخه رقابت رو دوس داریم، تو ذاتمونه!! واسه ازدواج هنوز زوده آخه نه کاری داریم، نه پولی داریم، نه خونه ای، نه آینده ای، توقعمونم بالاست و بهترین ها رو می خوایم. خدا می دونه تا کجا باید بجنگیم؟ لابد بعدش سر داشتن خونه و ماشین و امکانات رفاهی باید رقابت کنیم. بعدشم سر مدرسه بچه هامون ، بعدشم . . .  شاید یه روز بعد از صد و بیست سال عمر با عزت ( !! )  سر جای قبر هم باید با هم بجنگیم .

   این حرفا نه سیاسیه نه انتقادی. فقط یه درد دل از یه جوونه که ثلث عمرش گذشته اما هنوز داره می جنگه بلکه بقیه عمرش مجبور نباشه سر هر چیزی با هزاران نفر مثل خودش رقابت کنه. اما غافل از اینه که تو دوره ای به دنیا اومده که محکوم شده به جنگیدن. و این چیزیه که نمی تونه ازش فرار کنه آخه تو ذاتشه.

   نمی خوام بذر نا امیدی بپاشم اما شاید اگر نسل های قبل از ما یه کم عاقل تر بودن این سرنوشت رو برای ما رقم نمی زدن..گله ای نداریم شاید اگه ما هم جای اونا بودیم همین کارو می کردیم که اونا کردن. باشه بازم می جنگیم. این آشی رو که شما واسمون پختین تا ته سر می کشیم. فقط نمک رو زخممون نپاشین.

نوشته شده در ساعت توسط بابک امرایی |